خرید بک لینک

درباره سایت

سکوت حرف اخره

امکانات وب

وب جدید

قبلی رو دادم به باد

میخوام از نو شروع کنم

برچسب: نویسنده: ابوالفضل اسدیان تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 21:22

روزی مجنون از روی سجاده شخصی عبور کرد

مرد نمازش را شکست و گفت:

مردک در حال راز و نیاز با خدا بودم ، برای چه این رشته را بریدی؟

مجنون لبخندی زد و گفت:

عاشق بنده ایی بودم و تو را ندیدم ، توعاشق خدا بودی چطور مرا دیدی؟

برچسب: نویسنده: ابوالفضل اسدیان تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 21:22

بهم گفت اعتراف کن گفتم میترسم بمیرم گفت چرا گفتم میترسم بمیرم مادرم بیاد بالا سرم هی گریه کنه دهنش خشک بشه موهاش پریشون بشه صورت زیباش به هم بریزه میترسم بمیرم پدرم بیاد بالا سرم ببینم کمرش خم شده باادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل اسدیان تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 21:22

https://www.instagram.com/p/Bsu0oz9ls8t/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=ue86yrkxu7bp

دنیایمان که جهنم بود و هر روز سوختیم وساختیم

مانده ام جهنمی که میگویند چیست

برچسب: نویسنده: ابوالفضل اسدیان تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 21:22

تنها زتو دردی ماند ای مونس جان من

خواهم که نخواهم هیچ با دردتو درمان مرا

برچسب: نویسنده: ابوالفضل اسدیان تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 21:22

صفحه بندی